نشان ملی ثبت(رسانه‌های دیجیتال)

دسته بندی: متن و حاشیه


Matn o Hashiyeh11

برای چه کسی می‌نویسیم؟

نویسنده: آروین صداقت کیش

اخیرا در جلسه‌ای باعنوان «نقدِ نقد موسیقی در ایران» بودم، هوشنگ کامکار، آهنگساز شناخته‌شده، که به احترام کسوتش در پایان برنامه به صحنه فراخوانده شده بود، منتقدان را پند می‌داد که باید از آهنگساز خبره‌تر باشند تا بتوانند به او اشکال کارش را بنمایانند و شاید حتا راهی پیش پایش بگذارند (نقل به مضمون). خلاصه، از منتقدان معلمی می‌خواست.

چشمداشت یک آهنگساز (شاید به نمایندگی از همکارانش) از نهاد نقد به جای خود، آنچه هوشنگ کامکار می‌گفت چند سوال مهم درباره‌ی نقد پیش می‌آورَد؛ ما برای چه کسی می‌نویسیم؟ مخاطب ما در نقد کیست؟ آیا روی سخن منتقدان در نقدشان با هنرمند صاحب اثر است؟ پاسخ این است که منتقدان خودآگاه یا ناخودآگاه معمولا سه نوع مخاطب فرضی در نظر می‌گیرند و برای آنها می‌نویسند: 1- شنوندگان اثر موسیقی 2- خود اثر 3- مولف.

قسمت اعظم نقدها از نوع اول‌اند یعنی قرار است واسطه‌ی میان اثر و شنونده (مصرف‌کننده‌ی آثار موسیقی) باشند. این نوع نقدها ارزش آثار را روشن می‌کنند، به شنوندگان می‌گویند چگونه آنها را بشنوند تا لذت بیشتری ببرند یا تجربه‌ی غنی‌تری از سر بگذارنند، تفسیرهای جالبی از هر اثر به دست می‌دهند، سبک و دسته‌بندی آثار را توضیح می‌دهند و گاهی هم برای شنوندگان متخصص‌تر تحلیلی از اثر فراهم می‌کنند تا مخاطب بهتر برگزیند و عمیق‌تر درک کند.

قسمت کم‌شمارتر اما بااهمیت‌تر نقدها از نوع دوم‌اند و با خود اثر سخن می‌گویند. در این شکل مخاطبِ مفروضی نیست. خود اثر، تنهای تنها، دستمایه‌ی نقد است. منتقد یک متن را می‌کاود هر چه را می‌یابد بازگو می‌کند تا بخشی از خود اثر یا حاشیه‌ی آن شود. هدف اصلی او کمک به هیچ شنونده‌ای برای انتخاب بهتر نیست. نمی‌خواهد لذت شنونده‌ای را زیادتر کند. نمی خواهد به تجربه‌ی کسی را شکل بدهد. می‌خواهد بودن اثر را در جهان دگرگون کند.

سرانجام عده‌ی‌ نادری از منتقدان و نقدها مستقیما با آهنگساز یا با آهنگسازان به طور کلی صحبت می‌کنند و گاهی هم لحن معلمانه به خود می‌گیرند. شاید این بخش نقد بیشتر به چشم هنرمندان بیاید چون به هر حال آنها مخاطب قرار داده، اما برخلاف تصور بخش مهمی نیست. از این بابت فرقی نمی‌کند درباره‌ی یک اثر درست گفته باشند یا نادرست. یک گفتگوی دو یا چند نفره است که که بیشتر اوقات عمومی کردنش چندان سودی ندارد، مگر به عنوان نوعی نوشته‌ی آموزشی. مثل معلم‌های باتجربه که برای رفع اشکال‌های معمول در میان شاگردان کتابی می‌نویسند.

پس در اغلب نمونه‌ها (جز در حالت‌های بسیار خاص و کمیاب) روی سخن نقد موسیقی با آهنگسازان نیست. وظیفه‌اش این نیست که اشکال کارشان را به آنها نشان دهد و راهنمایی‌شان کند تا آن را تصحیح کنند.

آروین صداقت کیش نویز متن و حاشیه نقد موسیقی منتقد هوشنگ کامکارنقد موسیقی در ایران آهنگساز

02 آبان 1397
Matn o Hashiyeh10

دنبال ساز دست دوم می‌گردید؟

نویسنده: سعید یعقوبیان

گاه از زبانِ آنها که تصمیم گرفته‌اند به دنیای موسیقی گام بگذارند می‌شنویم که دنبال یک «ساز دست دوم» هستند؛ احتمالاً با این ذهنیت که قیمت‌اش ارزانتر باشد یا اینکه اگر از ادامه‌ی راه منصرف شدند، زیاد متضرر نشوند.

سازهای موسیقی کلاسیک، در مقام یک کالا، با گوشی تلفن همراه، تلویزیون، یخچال و دیگر لوازم خانگی تفاوتی دارند. ارزش یک ساز لزوماً با استفاده شدن‌اش پایین نمی‌آید. سطح کیفی یک ساز از لحظه‌ای که کارِ ساخت‌اش تمام می‌شود، اگر به درستی از آن مراقبت شود (مثل هر کالای دیگر) افت نمی‌کند بلکه در مورد سازهای موسیقی احتمال دارد بالاتر هم برود. بخشِ عمده‌ی یک ساز چوب است و چوب با گذشت زمان، با خشک شدن بیشتر، به شرایط آکوستیکی بهتری می‌رسد. همچنین با گذشت زمان، ساز امتحان خود را پس می‌دهد. اگر قرار باشد دسته‌ی یک ساز تاب بردارد یا به دلیل ساخت بی‌کیفیت یا غیراستاندارد، بخشی از آن دچار مشکلی اساسی شود، با گذشت زمان و استفاده از ساز، ایرادات اینچنینی، بروز می‌یابند. اگر یک ساز پس از استفاده‌اش دچار چنین نقص‌هایی نشده باشد و ساز استانداردی باشد، با هر چه بیشتر نواخته شدن‌اش به اصطلاح جا می‌افتد.

لذا یک ساز، چه خوب، چه بد و چه متوسط - هرچه که باشد- با گذشت زمان آنچنان‌تر می‌شود و این شرایطِ ساخت و نگه‌داری‌اش است که می‌تواند در بهبود یا افتِ کیفی‌اش اثرگذار باشد. پس یک سازِ استفاده‌شده‌ی خوب‌نگه‌داری‌شده هیچ کم از یک سازِ نو -که سرنوشتی نامعلوم در انتظارش است- ندارد و حتی باارزش‌تر است.

«ساز دست دوم» ترکیب ناپسندی‌ست. دست دوم بودن در مورد اغلب کالاها نشان از ارزش پایین‌تر آن کالا نسبت به دست اول‌اش دارد اما در مورد ساز، معنایی ندارد جز بی‌دقتی گوینده‌اش. بر یک غیرموزیسین یا یک مبتدی حرجی نیست اما وقتی یک نوازنده‌ی حرفه‌ای یا یک معلم موسیقی می‌گوید: «یک ساز دست دومِ خوب برایت پیدا می‌کنیم!» پذیرفتنی نیست.

در مورد برخی از سازها مانند گیتار الکتریک، کیبورد یا حتی پیانو و گیتار آکوستیک، دست دوم بودن می‌تواند مصداق داشته باشد. شاید بتوان سازهای کارخانه‌ای و کارگاهیِ دست ساز را ملاکی در این موضوع در نظر گرفت. اما در حالت کلی، در خصوص سازهای دست‌ساز (و دست کم در مورد سازهای موسیقی کلاسیک ایرانی) بهتر است این اصطلاح به کلی کنار گذاشته شود. دست دوم بودن لزوماً نه ملاکِ خوب بودنِ یک ساز است، نه بد بودن و گویای واقعیتِ مهمی در مورد یک سازِ دست‌ساز نیست.

متن و حاشیه ساز دست دوم سعید یعقوبیان

30 شهریور 1397
n3569956 6211778

آقای صبا؛ آمدیم نبودید!

نویسنده: سعید یعقوبیان

ابوالحسن صبا ورایِ نبوغ‌اش در موسیقی، به خوشرویی و مطایبه و لبخندِ همیشگی‌اش نیز شهره بود. سال‌های سال، آنها که درِ خانه‌اش در خیابان ظهیرالاسلام تهران را زده بودند، خاطرات شیرینی را از مصاحبت‌شان با صبا نقل کرده‌اند؛ چه شاگردان و چه دوستان و همکاران و آشنایان. تصاویری که از او باقیمانده و خاطرات پرشمار اهالی موسیقی، خود گویای این واقعیت است.

اما آن خانه، امروز نشانی از آن گشوده‌آغوشی و خوشرویی برای دق‌الباب‌کنندگان ندارد. درِ خانه‌ی صبا که دیگر به موزه‌ی صبا تبدیل شده همیشه بسته است. برای بازدید از موزه باید در زد. در که باز می‌شود شخصی با دلخوری و اخم علتِ در زدن را جویا می‌شود. می‌گوییم: می‌خواهیم موزه را تماشا کنیم. شاید این جویا شدن را بشود با این توجیه فراموش کرد که آمارِ بازدیدکنندگان از خانه‌ی صبا آنقدر کم است که متصدیان، از صدای در تعجب می‌کنند (و چه بسا آشفته می‌شوند از اینکه چرت‌شان پاره شده) اما برخوردِ زننده‌ای که تجربه می‌کنید را بعید است تا همیشه فراموش کنید و مادام که به یادِ خانه‌ی صبا بیافتید آن رفتار و استقبال نیز پیش چشمتان خواهد آمد.

القصه! گوشی موبایل و کیف و دیگر وسایل شخصی را بفرموده، باید گذاشت و داخل خانه شد. البته جای خاصی برای وسایل شخصی وجود ندارد. همانجا روی زمین یا یک میز باید رهایشان کرد. هرگونه عکاسی ممنوع است و این موضوع به شدت گوشزد می‌شود. اگر بپرسید آن تابلوی روی دیوار که «بدون فلش عکاسی مجاز است» برای چیست؟ پاسخی که می‌شنوید این است: «مال قدیمه؛ قانون عوض شده»! سلانه سلانه چراغ‌های خانه را یکی در میان روشن می‌کنند و شروع به تماشای موزه می‌کنید. ولی ظاهراً قوانین دیگری نیز وضع شده‌اند. زمان بازدید شما محدود است و نمی‌توانید هر قدر دلتان خواست از موزه استفاده کنید. بس است! بفرمایید بیرون...

موزه‌ی ‌صبا زیر نظر دفتر موسیقیِ معاونت امور هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است. نه تنها در مورد این موزه بلکه برای تمام موزه‌های تحت نظر، شایسته است که نظارت و کنترل همه‌جانبه و دائمی صورت گیرد. افراد مناسبی در موزه‌ها گمارده شوند و پیش از انتصاب، آموزش‌های لازم نیز داده شود. شاید هم بهتر آن باشد که مشاوره‌ای از جانب دفتر موسیقی با موزه‌ی موسیقی که زیر نظر شهرداری تهران است صورت گیرد.

موزه صبا وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ابوالحسن صبا دفتر موسیقی سعید یعقوبیان

30 مرداد 1397
hhh

روایت پاپَکی از میرزا عبدالله

نویسنده: امیر بهاری

همایون شجریان در چند سال اخیر، پروژه‌ی چندان قابل دفاعی ارائه نکرده است: جز این‌که سیل مخاطبان را روانه‌ی سالن‌های کنسرت کرد -که البته اتفاق کوچکی نیست-، از منظر زیبایی‌شناسیْ زندگیِ هنری او در این سال‌ها دستآورد خاصی نداشته است؛ چه طی همکاری‌های رنگارنگی که با برادران پورناظری کرده -که به نوعی می‌توان آن‌ها را توسعه‌ی ایده‌های محسن نامجو دانست-، و چه آلبوم عجیب ‌و گوش‌نکردنیِ «مستور و مست» و حتا آلبوم «امشب کنار غزل‌های من بخواب»، هیچ‌کدام آن‌گونه که باید واجد شاخصه‌های نابِ زیبایی‌شناسی نبوده‌اند. از طرف دیگر زمانی که برنامه‌ریزی‌ها برای از سرگرفتن پروژه‌ی چند میلیاردیِ «سی» نقشِ بر آب شد، برگزارکنندگان آن طی نامه‌ای به مردم اعلام کردند که این پروژه اجرا نخواهد شد. محتوای نامه را در چند جمله‌ی صریح می‌توان این‌گونه خلاصه کرد: «برای این‌که شما به دیدن یک اجرای درخشان بیایید، ما هزینه‌ی زیادی را متقبل شده بودیم، ولی چون جیب شما احتمالاً خالی است و در مواقع بحران این درایت را ندارید که کالای فرهنگی را از زندگی‌تان حذف نکنید، ما هم روی صحنه نمی‌رویم».

چند روز پیش همایون با اعلام این‌که حاضر است در خیابان‌های تهران کنسرت مجانی برگزار کند، خواست تا کمی جبران مافات کند اما از آن‌جا که اجرای خیابانی در ایران ممنوع است، به نظر می‌رسد این رفتار پوپولیستیِ همایون شجریان عملاً و صرفاً برای به‌دست‌آوردن دل مخاطبان‌اش بوده است و جالب این‌که در این خصوص با مسئولین بخش فرهنگی شهرداری تهران نیز جلسه‌ای برگزار شده است (به نقل از فارس نیوز). یعنی واقعاً بناست که ما مثلاً در میدان آزادی شاهد حضور چند ده هزار نفر تماشاگر باشیم؟! بعید می‌دانم. اگر بشنویم قرار است همایون شجریان نقش هملت را در نمایشی به کارگردانی علی اوجی بازی کند، باورپذیرتر است تا خبر برگزاری این رویداد بزرگ خیابانی؛ و فراموش نکنیم که همین چند سال پیش بود که درخواست حسین علیزاده برای اجرا در کاخ نیاوران رد شد. اجرایی که بداهه‌نوازی بود و قرار نبود کسی در آن برنامه روی ستون‌هایی به ارزش تاریخ، مهتاب‌بالانس بزند.

با بررسی کارنامه‌ی همایون شجریان در ۷ سال اخیر، گرایش او به پاپ بودن و این‌که ترانه‌هایش به اصطلاح «هیت بشوند» غیر‌قابل‌انکار است. این گرایش با تأثیرپذیری او از سالار عقیلی و خواندن ترانه‌‌ای مثل «ایران من» بیش از پیش قابل اثبات است (لطفاً عبارت «موسیقی پاپ» را با احترام بخوانید و ابری که بالای سرتان از اجراهای برج میلاد، سالن میلاد نمایشگاه و موزیک‌ویدئوهای کوجی زادوری شکل گرفته را بترکانید و مرور کنید اتفاقات بسیار مهمی را که در عرصه‌های مختلف فنی-هنری برای اولین بار توسط هنرمندان موسیقی پاپ تجربه شدند؛ اتفاقات مهمی در عرصه‌ی صدابرداری مانند تکنیک دیوار صدایی‌ که فیل اسپکتور ابداع کرد، توجه جدی به مسئله‌ی طراحی صحنه برای اولین ‌بار، همراه‌شدن موسیقی با جریان‌های اجتماعی و... ).

ظاهراً همایون شجریان دوست دارد کارهای پاپَکی (و نه پاپِ سر‌و‌شکل‌دار) انجام بدهد و بهتر است از این‌که فعلاً برادران پورناظری در کنار او هستند شکرگزار باشیم، چراکه دست‌کم اشعاری از مولانا، سیمین بهبهانی و حسین منزوی را می‌‌شنویم. لابد اگر روزی آن‌ها هم در کنارش نباشند، همایونی که امروز گویی میراث بزرگِ پدر را در چمدانی جا داده و آن را در ایستگاه آثاری چون «شوق‌نامه» جا گذاشته و خودش با قطار سریع‌السیرِ «روایت‌هایی آبکی از شاهنامه» به مقصد سرمایه‌داری در حرکت است، امکان دارد بعد از «سی»، پروژه‌ی «پنج» را با تفسیری «شیش‌و‌هشت» از خمسه‌ی نظامی اجرا کند.

کنسرت خیابانی همایون شجریان متن و حاشیه امیر بهاری شهرداری پورناظری 

15 مرداد 1397
9997436 3x2 700x467

نغمه‌های چریکی علیه دیکتاتور

نویسنده: امیر بهاری

جام جهانی ۲۰۱۸ با یک اتفاق جالب به پایان رسید: سه زن و یک مرد داخل زمین پریدند و چند لحظه‌ای بازی فینال را متوقف کردند. در آن لحظه مخاطبان فوتبال تصور کردند چند طرفدار بی‌عقل ستاره‌های فوتبال فرانسه و کرواسی به زمین راه پیدا کرده‌اند؛ اما این‌گونه نبود. آن‌ها اعضای گروه پانک-راک Pussy Riot بودند که چند سال پیش به دلیل خواندن ترانه‌ای علیه پوتین دو سال زندانی شده بودند. آن‌ها با پریدن به وسط زمین بازی، درحالی‌که لباس‌های پلیس مسکو را بر تن داشتند، از نظر خودشان یک پرفرمنسِ اعتراضی با نام «پلیس وارد بازی می‌شود» را برگزار کردند. بعد از فینال هم مسئولیت اغتشاش پیش‌آمده را برعهده گرفتند و گفتند ما مخالف پوتینِ دیکتاتور هستیم و خواستار فضای سالم سیاسی.

گروه Pussy Riot در سال ۲۰۱۲ در یک کلیسا به طور ناگهانی روی محراب رفت و ترانه‌ای خواند که چنین جمله‌ای در آن تکرار می‌شد: «مریم مقدس! شر پوتین را از سر این مردم کم کن». کشیش آن کلیسا این کار را توهین به مقدسات دانست و در نهایت هم آن سه عضو گروه محکوم به دو سال زندان شدند. در پایان سال ۲۰۱۲ داگلاس وُلک، منتقد مجله‌ی تایم از این ترانه به عنوان یکی از ۱۰ ترانه‌ی برتر سال یاد کرد و نوشت: «شما یک گروه پانک-راک، که اعضای آن به خاطر اعتراض سیاسی محکومیت دو سال حبس می‌گیرند را چه می‌نامید؟! سرکش! بله دقیقاً. این گروه فمینیست روسی موفق شدند رئیس‌جمهور روسیه ولادیمیر پوتین را عصبانی کنند. آنها به جرم ایجاد اغتشاش محکوم شدند و درحال‌حاضر هم در زندان به سر می‌برند. این محکومیت «تمسخر حقوق بشر» است و همچنین به این معناست که این گروه نسبت به گروه‌های پانک دیگر، اثر عمیق‌تری از سیاست‌های واقعی جهان گرفته است».

دو سال زندان برای هنرمندان جوانی که فریاد زدند: «پوتین دیکتاتور است». خبر دستگیری و محکومیت این گروه جوان نظر تمام رسانه‌های بزرگ و کوچک جهان را به خود جلب کرد و حتی ترانه‌‌ی آن‌ها را هم به جدول پرفروش‌ها برد. آن‌ها توسط پل مک‌کارتنی، مدونا، بی‌یورک و... مورد حمایت قرار گرفتند، ولی زمانی که مدونا و بی‌یورک پیشنهاد همکاری و اجرای زنده‌ی مشترک دادند، Pussy Riot این پیشنهاد را رد کرد. سه تن از اعضای گروه در گفتگو با رادیوی اروپای آزاد دراین‌باره گفته بودند که ما فقط اجراهای غیرقانونی انجام می‌دهیم و نمی‌توانیم با اجرا در کنار مدونا و بی‌یورک بخشی از نظام سرمایه‌داری باشیم (نقل به محتوا).

حدود ۳ سال بعد از آزادی، آن‌ها در مهم‌ترین رویداد فرهنگی-ورزشی که در روسیه برگزار می‌شد، آن‌هم در مهمترین روز این رویداد، هم‌چون بازیگران آماتور تئاترهای چریکی طی یک سناریوی ازپیش‌تعیین‌شده، به میدان فینال جام‌جهانی پریدند و احتمالاً جریمه‌ی بزرگ دیگری را هم به جان خریدند.
گروه Pussy Riot برای تولید موزیک-ویدئو از غافلگیری‌های سبک خودش استفاده می‌کند و با حضور کوتاه در فضاهای عمومی (ایستگاه‌های مترو، میادین شهری، ایستگاه‌های قطار و...) به طور غیرمنتظره موسیقی اجرا می‌کند و از آن تصویر می‌گیرد. هرچند شهرت این گروه و پناهنده‌ شدن دو تن از اعضای سابق‌اش به سوئد باعث شد تا حدودی تصویر اعتراضی آن‌ها مورد تردید قرار بگیرد، اما نمی‌توان تأثیر اجتماعی آن‌ها را نادیده گرفت. البته حلقه‌ی اصلی گروه هم‌چنان در روسیه فعال است.

یکی از مهمترین نقدهایی که به پرفُرمنس‌های اعتراضی مثل گوئریلا (Guerrilla)، تئاترهای چریکی، هپنینگ‌ها و... وارد است، مربوط به محل اجرای آن‌ها می‌شود: این‌که هنرمند-معترض در مکان‌های عمومی کشوری دموکراتیک این کارها را انجام بدهد، عملاً کار خاصی انجام نداده است. این شکل از ارائه‌ی هنرهای خیابانی که علیه سیستم قدرت حاکم می‌شورد و می‌شوراند، در کشورهای دیکتاتوری معنا می‌دهد و هنرمندانی ازین‌دست عموماً بهای سنگینی هم بابت آن می‌پردازند. به‌همین‌خاطر حرکت Pussy Riot در جام‌جهانی ۲۰۱۸، در کشوری که پوتین رئیس‌جمهورش است، کنشِ اجتماعیِ ارزشمندی است. بهای اعتراض در جوامع توتالیتر سنگین است و البته تأثیرش هم فزاینده است.

گروه Pussy Riot یک نمونه‌ی جالب، جسور و انقلابی از هنر اعتراضی در روزگار ماست؛ روزگاری که گویی قهرمانان‌اش در گور خفته‌ اند.

پویتن امیر بهاری pussy riot جام جهانی فینال روسیه متن و حاشیه

02 مرداد 1397
photo 2018 06 21 11 08 26

شبِ طویل مینی‌مالیست‌ها

نویسنده: امیر بهاری

فرخزاد لایق، صاحب دو آلبوم موفق در گذشته، بعد از سال‌ها با پروژه‌ی «اینترنوا» به عرصه‌ی موسیقی بازگشت و متأسفانه باعث اثبات این نظریه شد که بهتر است هنرمند هنگام اجرا، به ارائه‌ی اثر هنری بسنده کرده؛ کارِ دیگری نکند. او با سخنانش در نشست خبری، با سخنانش در میان دو اجرای پروژه‌ی اینترنوا و با مدیریت نامنسجم این پروژه نشان داد که بهتر است پا عقب گذاشته و به جراحی و آهنگسازی خود بپردازد. او هم پزشک خوش‌نامی است و هم آهنگسازی توانا.

من، دیمیتری، استیو و مایکل

نشست خبری مملو از اسپانسرهای اینترنوا بود و  معلوم نبود اگر آنقدری فرهیخته هستند که اسپانسر رویدادی شده‌اند که در آن شوستاکوویچ و مایکل نایمن اجرا می‌شود، پس چرا اصرار داشتند که حتماً در جمع خبرنگاران حاضر شوند و به بهانه‌ی این پروژه خودی نشان بدهند؟ در همین نشست فرخزاد لایق چند جمله‌ی کلیدی گفت و چندین‌بار تاکید کرد که در 40 سال گذشته چنین رپرتواری با این کیفیت در ایران اجرا نشده است. یعنی فرخزاد لایق در کنار شوستاکوویچ، رایش، نایمن و ... صاحب رپرتوارهایی هستند که تاکنون با این کیفیت اجرا نشده است. همچنین ایشان اعلام کردند که «برای اولین‌بار است قطعه‌ای از رایش اجرا می‌شود». درصورتی‌که آثار رایش پیش‌تر در ایران اجرا شده است: اردیبشهت سال 1395 در جشنواره‌ی ارزشمند موسیقی معاصر گروه «پرکاشن تهران» قطعه‌ای از رایش را اجرا کردند. همچنین کیوان میرهادی و بابک ولی‌پور در سال 1393 قطعاتی از این آهنگساز را در تهران (فرهنگسرا نیاوران) و رشت اجرا کردند.

پرفرمنس، طراحی صحنه و اشک‌ریزان در تابستان

لایق در بخش دیگری گفت که «ما در تالار وحدت به تماشای اینترنوا می‌رویم تا برای کودکان کار اشک بریزیم که اتفاقاً این سخنان او با واکنش مدیر موسسه‌ی خیریه ایلیا مواجه شد». چرا باید ما برای کودکان کار اشک بریزیم؟ شاید از نظر آنها ما آدم‌های بدبختی هستیم که تجربه‌ی زیستی منحصر به فرد آن‌ها را درک نکرده‌ایم. ضمن این‌که ما وظیفه داریم (نه این‌که لطف می‌کنیم) به هم‌نوعان خود توجه کنیم.

لایق هم‌چنین اعلام کرد که این رویداد از طراحان صحنه و طراحان پرفرمنس برجسته‌ی کشور سود جسته است. به جز اجرای «هفت‌گاه معلق» -یعنی اثر خود ایشان- تمام دو شب تالار وحدت ساده‌ی ساده، مثل اغلب اجراهای کلاسیک بود و جالب این‌که در اجرای «هفت‌گاه معلق» هم طراحی‌صحنه‌ی خاصی وجود نداشت و جز ایده‌ای که رضا موسوی در کنسرت-پرفرمنس «تهمورس و ما» در سال 1394 اجرا کرده بود (ایده تاباندن سایه‌ی نوازنده بر پرده و همچنین آویزان‌شدن پرده‌ای نازک سفید)، هیچ پرفرمنس ویژه‌ای دیده نشد. البته یک موومان از کار را هم نوازندگان در پس‌زمینه تالار اجرا می‎‌کردند. علاوه بر این نکته که طراحی فقط برای قطعه‌ی لایق انجام شده بود؛ ولی چرا وعده‌ای به مخاطب داده شد که برآورده نشد؟

نام پدر، نشان پسر

اینترنوا اجرایی برای کودکان کار بود. کسانی که اغلب از عادی‌ترین حقوق خود مثل تحصیل محرومند. در این اجرا در میان نام‌های برجسته‌ای که پیش‌تر گفته شد، اشکان لایق (فرزند فرخزاد) هم قطعه‌ای که خودش ساخته بود را اجرا کرد. اشکان سولیست این دو شب بود. تصورش را بکنید که بسیار جوان هستید و بد هم نمی‌نوازید، ولی در اولین اجرای خود در کنار دارا مورگان، بردیا کیارس و ... به عنوان تک‌نواز روی صحنه بروید. یعنی راه صد‌ساله در یک شب طی شده است. با خودم فکر می‌کردم اگر کودک کاری استعداد موسیقی داشته باشد، چند درصد احتمال دارد که یک‌مرتبه با چنین شرایط ویژه‌ای معرفی شود؟ آیا این سواستفاده از امکان پیش‌آمده نیست؟ و آیا این همان کاری نیست که باعث شده عبارت «آقازاده‌های موسیقی» در ایران بسامد شود؟

 بازی کدام تاج و تخت؟

موسیقی متن سریال محبوبِ «بازی تاج و تخت» (Game of Thrones) قطعه‌ی بیز اجرا بود و فرخزاد لایق با اعلام این‌که خیلی‌ها نمی‌دانند که آهنگساز این کار ایرانی (رامین جوادی) است، کار را معرفی کرد. درباره این سریال و آهنگسازش حتی کانال‌های تلگرامی مثل «گیز میز» هم مطلب منتشر کردند. یعنی واقعا لایق نمی‌داند در جامعه‌ی ایران چه می‌گذرد؟! باز هم بگذریم از اینکه چرا در رویدادی که آثاری از دبوسی، نایمن و ... اجرا شده است، قطعه‌ی بیز، موسیقیِ سریال «بازی تاج و تخت» است؟ امیدواریم در کنسرت «نینوا»۷ ترانه‌ای از یانی به عنوان بیز  اجرا نشود.

کودکان، شوستاکویچ و رایش!

گفته شد که هر شب 100 کودک کار میهمان این اجراها هستند و بهانه‌ی کنسرت هم کودکان کار بودند. چرا قطعاتی مناسب کودکان انتخاب نشد؟ به عنوان مثال «پیتر و گرگ»ِ پورکفیف و گزیده‌ای از آثار ثمین باغچه‌بان؟ چرا کودک باید در مراسمی که به نام اوست، قطعات پیچیده‌ای از موسیقی مدرن را بشنود؟

و اما پایان کار...

شب دوم اینترنوا بدون این‌که در نشست خبری و یا بروشورها (راستی هیچ کدام از دو شب بر اساس بروشورها اجرا نشد!) به مردم اطلاع داده شود، بعد از اجرای «هفت‌گاه معلق» برنامه متوقف شد و به مدت نیم‌ساعت مراسم تجلیل از برگزارکنندگان و هنرمندان حاضر در رویداد، اجرا شد و بعد از این‌که مخاطب به طور کامل ارتباطش با اجرا و صحنه قطع شد، اجرا دوباره از سر گرفته شد. هر چند قطعه‌ی نایمن آن‌قدر زیبا بود و زیبا اجرا شد که حال همه را خوب کرد.

فرخزاد لایق ظاهراً از عرصه‌ی موسیقی خیلی دور است. این‌که در خانه‌ی خود می‌نوازد یا می‌سازد مربوط به جهان بیرون نیست. دنیای موسیقی و دنیای فرهنگ و مهم‌تر از همه مدیریت پروژه اصولی دارد که این آهنگساز ظاهراً از آن مطلع نیست. ای‌کاش لایق آن تصویر هنرمند شاخصی که از خود ساخته است را این‌گونه و بیش از این ویران نکند.

27 تیر 1397
02 K

«یازده ستاره»؛ موسیقی رسمی ایران برای جام جهانی

نویسنده: علیرضا جعفریان

ساخت موسیقی رسمی برای جام جهانی سنتی‌ست که مختص کشور‌های میزبان است: کشور میزبان آهنگی را انتخاب می‌کند، برای فیفا می‌فرستد و بعد از تأیید این نهاد به طور رسمی به عنوان آهنگ جام جهانی منتشر می‌شود. چنین روالی برای دیگرکشورهای شرکت‌کننده وجود ندارد. در این کشورها احتمالاً به‌طور طبیعی هر آهنگی که بیشتر توجه مخاطبان را برانگیزد «رسمی‌تر» هم می‌شود. نگاهی به آهنگ‌های رسمی کشور‌های میزبان نشان می‌دهد همه‌ی این کشورها دریافته‌اند تولید موسیقی برای جام جهانی رسالت موسیقی مردم‌پسند است و چنین کاربردی را نمی‌توان از موسیقی کلاسیک انتظار داشت. یادآوری می‌کنم که در میان این کشورها آلمان، فرانسه و روسیه‌ای حضور دارند که اگر قرار باشد سنت موسیقی کلاسیک‌شان را به رخ بکشند، احتمالاً جایی برای فخرفروشی ما باقی نمی‌ماند. قطعه‌ی «یازده ستاره» با صدای سالار عقیلی نشان می‌دهد مسئولین ما توانایی تفکیک انواع موسیقی و کارکرد‌های‌شان از یکدیگر را ندارند. منظورم از «مسئولین»، مسئولینِ فدراسیون فوتبال نیست. امسال بر خلاف دوره‌های قبلی، مسئولیت سفارش موسیقی به عهده‌ی یک سازمان فرهنگی‌ـ هنری بوده است: بنیاد رودکی.

همه چیز در «یازده ستاره» فخرفروشانه است: همکاری سالار عقیلی، شهرداد روحانی و بابک زرین، اجرا توسط ارکستر سمفونیک، شعر و موسیقی ملی‌ـ حماسی، اجرا در مراسم رونمایی، اجرا در کنسرواتوار چایکوفسکی و غیره. در مقابل این حد از «تفاخر»، یکی از آهنگ‌های غیررسمی برای جام جهانی امسال را امیر تَتَلو، خواننده‌ی زیرزمینی پرحاشیه، اجرا کرده است؛ کسی که نامش گره خورده است به ابتذال، عوام‌فریبی و البته «بَغ‌بَغو1». مقایسه‌ی «گُل»، آهنگ تتلو، و «یازده ستاره» می‌تواند از جهاتی جالب باشد.

همانطور که گفته شد «یازده ستاره» در جایگاهی اشتباه قرار گرفته و هدفی را نشانه رفته است که با توجه به نوع موسیقی و کارکردهایش منطقاً نمی‌تواند جزو اهدافش باشد. سفارش این موسیقی برای جام جهانی شبیه به سفارش نهار برای صبحانه است. در مقابل، «گل» دقیقاً همان جایی‌ست که انتظار می‌رود: یک موسیقی مردم‌پسند برای یک اتفاق مردم‌پسند. ملودی اصلی هر دوی این قطعات برگرفته از قطعه‌ای دیگر است: در «گل» موسیقی فیلم ‌پدرخوانده را می‌شنویم و در «یازده ستاره» ملودی یکی از آهنگ‌های معروف پاپ (قطعه‌ی «دریا» ساخته‌ی نیما چهرازی). با این تفاوت که تقلید تتلو از پدرخوانده از جنس اقتباس است، در توضیحات آهنگ به آن اشاره شده و، چه با آن موافق باشیم چه نباشیم، به هر حال خلاقیت هنری محسوب می‌شود. اما تقلید در «یازده ستاره»، خواسته یا ناخواسته، نوعی سرقت موسیقایی قلمداد می‌شود و نشانه‌ی ضعف در آهنگسازی‌ست. شعر «یازده ستاره» در نخ‌نماترین و خنثی‌ترین حالتِ ممکن به سر می‌برد؛ شاعر، بدون اینکه کوچک‌ترین وقعی به مسئولیت‌های اجتماعی‌اش نهد، دم‌‌دستی‌ترین الفاظ و مفاهیم حماسی و ملی را کنار هم چیده است. در مورد «گل»، شعر کاربردی‌ست، تا حدی خلاقانه است و با شنیدن آن حداقل می‌فهمیم شاعر در جامعه‌ی ایرانِ دهه‌ی 90 شمسی می‌زیسته است. از طرفی، «یازده ستاره» یک قطعه‌ی موسیقاییِ جدی محسوب می‌شود، پیچیدگی‌های هارمونیک و ملودیک دارد و توسط یک ارکستر متشکل از ده‌ها نوازنده‌ی خبره اجرا شده است. در حالی که «گل» ساده و سبُک است و همه‌ی بار اجرایش را سَمپِل‌های کامپیوتری به دوش کشیده‌اند.

حداقل در مورد این دو قطعه، به نظر می‌رسد مرز‌های موسیقی مبتذل و فاخر، موسیقی هنری و غیرهنری و موسیقی عام و خاص به شکل غریبی مخدوش شده‌اند. نگاهی به وضعیت مخاطبانْ میزان این خدشه را بیشتر هم خواهد کرد: «یازده ستاره» به تعبیری مخاطب عام دارد؛ یعنی مخاطبان بی‌حدوحصری که قطعه‌ی موسیقی توسط ابزارهای تبلیغاتیِ گسترده به آن‌ها خورانده شده است و میزان قوه‌ی اختیارشان برای انتخاب موسیقی به حداقل رسیده است. در مقابل، «گل» به تعبیری مخاطب خاص دارد؛ یعنی مخاطبان اندکی که اگر بخواهند قطعه‌ی تتلو را بشنوند باید تصمیم بگیرند، انتخاب کنند، به صفحات اینترنتی شخصی تتلو مراجعه کنند، قطعه‌ی «گل» را دانلود کنند و اگر به مذاقشان خوش آمد، به پلی‌لیست شخصی‌شان اضافه‌اش کنند. به نظر می‌رسد بخشی از این به‌هم‌ریختگیِ مرز‌ها به دلیل دستکاری نهاد‌های رسمی، دولتی و حکومتی در جریان طبیعی موسیقی و مخاطبانش باشد. «یازده ستاره» را می‌توان نمادی دانست از استبداد در هیئت موسیقی: عامه‌ی جامعه مجبورند در وعده‌ی صبحانه، نهار بخورند؛ تنها به این دلیل که نهار احتمالاً ظاهر فاخرتری دارد.


1- تابستان سال 1394 تتلو از طرفدارانش در اینستاگرام خواست بگویند «بغ‌بغو» و چندین هزار نفر چنین درخواستی را انجام دادند. این ماجرا واکنش‌های زیادی را در انتقاد از افول سطح سلیقه‌ی شنیداری جامعه درپی داشت.

امیر تتلو بابک زرین سالار عقیلی شهرداد روحانی یازده ستاره فوتبال جام جهانی روسیه فیفا علیرضا جعفریان بنیاد رودکی آهنگ جام جهانی

 

17 تیر 1397
بالا